برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
* دیشب زن پسر خاله اعلام امادگی کرد که لباس عروسش را به دختر سادات قرض میدهد.خوشحال شدم .. به به چه لباس عروسی ... پر از گلهای رز برجسته * امروز برای شب عروسی یک هتل رزرو کردمپدر اصرار داشت که این کار
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
دلتنگی ,
شبی است که بی چشـم های زیتونی تـو صبح می شود.
باور نمیکنی؟
دلتنگیِ آغوشت .... رهایم نمیکند
* رسـواترین شدم که نزدیک ترین راه بود به تــو.
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
اگه این کتابایی که من خوندم سر بزنگاه به دردم نخوره , پس چه فایده از اون همه وقتی که گذاشتم براشون!ذهنم درگیر مدیریت زمان توی زندگی متاهلیه .. یاد کتاب" مدیریت جامع زمان" افتادم که خونده بودمش و با ج
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
" میدونستی کنار حقی که به گردنمه , مسئولیتم در قبال تو بیشتره ؟
تو ساداتی , و این مسئولیت منو سنگین تر میکنه ....
اگه تو از من ناراحت بشی یا برنجونمت , جواب مادر سادات رو چی بدم ؟
بهم قول بده که هر وقت از دستم رنجیدی زود بهم بگی و حتما فرصت جبرانش رو هم بهم بدی "
پی نوشت:
بهش قول دادم ؛
خدایا من مستحق این همه لطفت نیستم.
شکراً لله شکراً لله شکراً لله
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
برنجامون سر شله زرد تموم شد و امروز مجبور شدیم 5 کیلو برنج بخریم که شد 30 یوروحامد میگه اقتصادیش اینه که وقتی توو فروشگاه برنج 14 یورویی هست , اونو بخریم, نه 30 یوروییاما من دلم درد میگیره برنج هندی ی
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
- بیا رقص والس رو تمرین کنیم , یه رقص دو نفره واسه روز عروسی.+ میخوای بگن که دو روزه غربی شدن ؟- " نه خب , چون متفاوت بود پیشنهادش رو دادم , .. باشه پس یه آهنگ ایرانیِ آروم." * جوری با تعجب نگام کرد و
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
شبای هالوین جز دردسر چیزی واسه من نداشته هیچ وقت ...طبق هر شب رفتیم کنار رود که پیاده روی کنیم .. من آدم ترسویی هستم, سر همین مسئله حس خوبی نداشتم که برم بیرون .. حتی تلویزیون هم فیلم های خیلی ترسناک
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
چمدون رو روی ریل میذارم تا مسئول فرودگاه اسکن کنه , با تعجب و غُر میگه آخه چرا انقدر ادکلن آوردی شما ؟من همین طور که چمدونم رو برمیدارم , گیجِ حرفش میشم که یعنی چی؟!که البته کارهای خروج از فرودگاه , ح
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
میگه " یه روز داداشت عاشق شد و گفت دختر فلانی رو میخوام .. دختره هم اینو فهمید و پشت چشم نازک کرد واسه ما ، زمین و زمان رو براش فراهم کردیم تا بله رو گفتاون روز به خودم گفتم اشکال نداره ، منم دختر دار
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
* هر روز زنگ میزنه و از کارها می پرسه ، منم هر بار کمتر از روز قبل بهش اطلاعات میدم یعنی تصمیم گرفتم کلا عروسی رو براش سورپرایز کنم !! تا حالا نشنیده بودم یه بانویی بخواد با پول داماد ، عروسی رو واسه
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور